کیش بسیار زیبا و آرام.اگر روزی همسرتان به شما گفت که برای زندگی دائم به اینجا بیایید بدانید میخواهد شما را به مرز جنون برساند.
زیرا اینجا چنان ساکت و آرام است که هر موجودی را به دیوانگی خواهد کشاند.
بدرود
همینطوری
کیش بسیار زیبا و آرام.اگر روزی همسرتان به شما گفت که برای زندگی دائم به اینجا بیایید بدانید میخواهد شما را به مرز جنون برساند.
زیرا اینجا چنان ساکت و آرام است که هر موجودی را به دیوانگی خواهد کشاند.
بدرود
از کافی نت هتل داریوش براتون مینویسم.هوا بس ناجوانمردانه گرم و سوزان است و بسیار پخته شده ایم.گاه میگوییم ایکاش نیامده بودیم و گاه بسیار خرسندیم از آمدنمان
امروز به پارک پرندگان و دلفینها رفتیم .آخ که چه زیبا و ناز نازی بودند این موجودات .در عجبم از قدرت خداوندگار.دلفینها چنان گوش به فرمان ارباب داشتند که گویی مغزشان از آدمیزاد بیشتر است .الهی به قربانشان برود مادر
هتل داریوش را برای نخستین بار وارد شده ایم و چقدر سکه خرجش نموده این آقای ثابت ،بنیانگذارش و چقدر سکه میگیرد از ما مردمان .یک آب معدنی ۳۰۰ تومانی را ۲۰۰۰ تومان حساب میکند و دو عدد کاهو را به عنوان سالاد هتل داریوش میگذارد سر میز و میشود ۲۵۰۰ تومان.اینجاست که میگویند سر گردنه .
هر نقطه اش جان میدهد برای عکس انداختن تا به یادگار بماند برای نوه هایمان.چون با این نرخ تورم بعید میدانم که دیگر از نسل ما قدم به این هتل بگذارند
هنوز به غیر از مسافرین انسانی که بومی جزیره باشد را ندیدیم.ببخشید که لهجه داریم آخر اینجا همه چیزش باستانی است ما را هم جو گرفت
تا بعد شب خوش
سردم است خیلی سرد کاش هوای دلم کمی گرم تر بود تنها کمی بیشتر.توقع زیادی نیست باور کنید نیست ......
ظهر غریبه اومد دنبالم و تمام مسیر بجز چند جمله کوتاه حرفی نشد.فکر کنم غریبه ها هم حرفهای بیشتری برای هم دارند
فردا صبح پرواز به سمت کیش .خدا کنه انقدر خوش بگذره که همه غمهام رو برای چند روز به فراموشی بسپارم
پ.ن:یک آشنا داره جمله های منو در وبلاگش میذاره ترجیح میدادم که یه خواننده بود تا اینکه جمله هام رو کپی کنه
من که نویسنده نیستم خوب اگر خاطرات مشترکی داریم شما از دید خودت بنویس لطفا ![]()
گفت منتظرم باش من باور کردم
گفت همیشه به یادتم من باور کردم
گفت از اول هم بینمان چیزی نبود،برو من هنوز باور نکردم
امروز به زندگیم خندیدم اینکه همه زندگیم فقط اجازه دادم یک نفر به خلوت دلم راه پیدا کنه و راه رو برای همه بستم به اینکه چرا هیچوقت به هیچ نگاهی هیچ لبخندی هیچ حرفی توجه نمیکنم.کم کم دارم به خودم شک میکنم چرا باید انقدر نسبت به همه چیز بی تفاوت باشم.چرا به قول دوستام باید انقدر سخت بگیرم و سخت برخورد کنم.تا وقتی اونو ندیده بودم میگفتم: هنوز کسی رو که دوست دارم پیدا نکردم وقتی که غریبه رو دیدم میگفتم :خوب دیگه عشقم اینه پس بقیه رو بیخیال و الان میگم :دیگه حوصله ندارم
و چه زندگی سودمندی من داشتم و دارم
پ.ن:امروز خیلی کار داشتم چشمام دیگه میسوزه و نمیتونم به کامپیوتر نگاه کنم
نیمه پر لیوان رو میبینم:خوشحالم که چشمام بخاطر کار میسوزه نه گریه
قبلا که راهنمای توریست نداشت بهتر بود .چند تا دختر بداخلاق را گذاشته بودند که فقط سر مردم داد میزدن .طفلکی یه نفر ازشون یه سوال کرد اونا هم با یه دنیا عصبانیت گفتند:چقدر توضیح بدیم خسته شدیم.در حالیکه اصلا توضیح نداده بودند اینم از صنعت جهانگردی ماست دیگه .
من اکثر شهر های ایران رو دیدم و فقط تبریز بود که بهترین صورت در موزه ها توضیحات رو با روی گشاده ارائه میدادند.بقیه شهرها
.
هوای دلم هم مثل همیشه گرفته است اما لبم خندون.
ای خدا دلگیرم ازت ...خیلی هم دلگیرم خیلی .میدونم که برات مهم نیست آخه تو کجا و دل من کجا .ایکاش حرفام ارزشی برات داشت ای کاش خدای من هم بودی
پ.ن:۱- آقای خاتمی گفته که باید یه رفراندوم آزاد برگزار بشه تا این بحران تموم بشه.خیلی حال کردم .هر بار با یه بیانیه حالشون رو میگیره .اونا هر چقدر هم خودشون رو بی تفاوت نشون بدن ولی معلومه که دارن میسوزن
۲- بنفشه امروز یه شال سبز سرش کرده بود یه توریست خارجی باهاش عکس انداخت و به انگلیسی گفت یه ایرانی سبز در کاخ سبز(اسم کاخ رضا شاه) مواظب خودت باش
۳-دلم به حال خودمون سوخت که دیگه همه دنیا فهمیدن با یه شال سبز معمولی هم ممکنه یه بلایی سرمون بیاد
نکته مهم اینه که دیگه به محل کار غریبه دوره .یعنی دیگه قرار ملاقاتی نداریم شاید برای همیشه
دردناکترین قسمت آن زمانی است که آنان که غم عشق به آنها اصابت نکرده و سوهان دلتنگی قلبشان را زنگار زدایی نکرده و داغ فراق، مس وجودشان را سرخ نکرده و اکسیر عشق مس وجودشان را زر نکرده است از روی دلمردگی به عاشق بگویند: آخی طفلک
هیچ درد و مصیبتی برای عاشق بدتر از این نیست
گفت امامزاده صالح اومده و بیاد من افتاده ،چون میدونه من چقدر اونجا رو دوست دارم.ایکاش همیشه انقدر مهربان بود
و باز هم حضور به اصطلاح خس و خاشاک دولت را ترساند(آخه خس و خاشاک که ترس نداره اگه طوفان بشیم چکار میکنید)
۱-تمامی خیابانهای منتهی به انقلاب مملو از جمعیتی بود که با نماد سبز رنگ به نشانه حمایت از میرحسین موسوی به نماز جمعه آمده بودند.
۲-صفهای اول که طبق چیزی که دیگه حتی نوزادهای ایرانی هم میدونن مختص به چند صد نفر از جوانان حامی احمدینژاد كه پوسترهای از وی و مقام معظم رهبری در دست داشتند، بود .این افراد داشتند حسابی برای احمدی نژاد جانفشانی میکردند که چشماشون از گاز اشکاوری که باد به سمت صفوف اول آورده بود سوخت .اونها از هم پرسیدند که ای داد بیداد ایکاش بیرون بودیم ها مثل اینکه دوباره بزن بزن شده و دارن خس و خاشاک را میکشند.چند روز میشه آدم ها رو بی دلیل کتک نزدیم دلمون تنگ شده
۳-پیش از آغاز خطبه نماز جمعه مردم با سر دادن شعارهایی چون یا حسین میرحسین، الله اکبر، سلام بر هاشمی دورد بر موسوی، زندانی سیاسی آزاد باید گردد، مرگ بر روسیه، و هاشمی حمایت حمایت، حمایت خود را از موسوی و هاشمی اعلام کردند.
۴-در ميان خطبهها در خیابان قدس به دلایل نامشخصی چندین بارگاز اشك آور شليك شد.(همون که دودش تو چشمای خودشون هم رفت.طفلکیها عادت ندارن آخه)
۵-زمانیکه آقای هاشمی از زندانی بودن شخصیت های سیاسی انتقاد کرد موج سبز شعار زندانی سیاسی آزاد باید گردد سر دادند.
۶-همین چند تا کافیه دیگه وبلاگ سیاسی میشه و عشق و محبت و دوستی و اینا به خطر می افته
24تیر تولدم بود
خیلی سخته روز تولدت رو هر آنکس که فکرش رو هم نمی کنی بهت تبریک بگه به جز عزیز دلت!!!
مرتضی مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :
از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم
دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند ،
بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشود
و این نشانه یک جامعه مرده است
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بیخبرتر .
دیدنت هم چاره ی این دلتنگی نیست . بیشتر فرو می برد مرا میان یک حس مبهم دوگانه که هنوز دوستت دارم یا همه ی اینها خوابیست که میان بیداری دارم توش دست و پا می زنم که بیدار شوم و نمی شوم و هی که می خوابم هر صبح دوباره درگیر ادامه اش می شوم . مثل کابوسی که هی تکرار می شود و می ترسی بخوابی بس که وحشت داری از تکرار صحنه ها .... نمی دانی این کیست که در کنار تو معنی می شود . دور هستی به اندازه ی سر و ته نقشه ی جغرافیا از قلب مردی که کنار تو نشسته و می گوید : بهار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگر بهاری در کار نیست . هر چه هست تکرار بی معنی تابستان است توی تقویم که هی ورق میزنی و باز هم مانده ای توی بعد از ظهر لعنت شده ی تیر ماه ... تمام نمی شود این آفتاب و این روزهای داغ .ولی من یخ کرده ام آنچنان که برای آب شدنش فرو شدن به قعر جهنم هم افاقه نمی کند ...... انقدر دلتنگ تو هستم که انگار مرده ای ...............
پ.ن: برگرفته از یک وبلاگ
دارم فکر میکنم ما چه موقع تغییر دین دادیم .چرا کسی کشتن جوونها رو در راهپیمایی های بعد از انتخابات محکوم نکرد و تازه تشویق هم کردند .راستی دین ما چیه؟؟؟؟؟؟؟
من گفتم : اول تیر ماه بود، گذشت .
گفت : تولدت مبارک ببخشید یادم نبود
و من مثل همیشه سکوت کردم.
به همین راحتی.دلم نمیخواست راستش رو بگم اگه میگفتم امروزه یا چهار شنبه اس.حتما مجبور میشد هدیه بخره .هدیه هم به اجبار که دیگه ارزش نداره.شکوفه هم چند روز قبل تولد دوستش بود و اون بود که اصرار میکرد حتما برن بیرون تا بتونه هدیه اش رو بده.فکرشو کن پسره کلاس میذاشت و شکوفه اصرار .
یعنی همیشه ما دخترها باید بخاطر دوست داشتن خیلی چیزها رو فراموش کنیم .شکوفه غرورش رو و من زندگیم رو بقیه رو نمیدونم ![]()
من دو تا تولد دارم امروز بدنیا اومدم ولی تاریخ شناسنامه ام برای ۲۴ تیرماهه.حسابی خوش بحالمه.یه سری امروز میگن و بقیه بیست و چهارم.غریبه زنگید و گفت میاد دنبالم.وقتی به این فکر میکنم که اون فقط وقتی مسیرش اینطرفیه بهم زنگ میزنه.از خودم بدم میاد ولی با این دل چکار کنم
از اونموقع تا به الان بارها و بارها اینو گفته و من به عنوان خواهر بزرگترش همین رو میگم.میز کناری رو نگاه میکنم یه دختر که ظاهر زیبایی نداره، ولی با ناز و عشوه به پسر دستور میده .به خودم میگم من هیچوقت با غریبه اینجوری حرف نزدم شاید بخاطر همینه موندنی نشد.شاید چون همیشه خیلی سخت و محکم بودم خسته شد.شاید چون همیشه مامان میگفت نباید با پسرها صمیمی بشی . شاید چون همیشه مامان یادم داد که فاصله ها رو فراموش نکن. شاید.........ایکاش به بنفشه میگفتم که یه کم از سخت گیریش کم کنه.ایکاش میگفتم قفسی رو که مامان برامون درست کرده باید یه کم درش رو باز بذاریم .هر دومون به اکسیژن نیاز داریم .نمیخوام آینده خواهرم مثل من بشه .
اینبار هم گذشت تا هفته دیگه خدا بزرگه .خدایی که فقط به یه نیم نگاهش محتاجم