تبليغاتX
بهار

بهار

همینطوری

دگربار از جزیره کیش برایتان قلم فرسایی میکنم.

کیش بسیار زیبا و آرام.اگر روزی همسرتان به شما گفت که برای زندگی دائم به اینجا بیایید بدانید میخواهد شما را به مرز جنون برساند.

زیرا اینجا چنان ساکت و آرام است که هر موجودی را به دیوانگی خواهد کشاند.

بدرود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 9:54  توسط خودم  | 

کیش قسمت دوم

صبح بعد از استحمام سکه ها را برداشته به خرید رفتیم. خرید خرید و باز هم  خرید.نه اینکه ارزان باشد که تهران خودمان بسیار ارزانتر است بلکه بخاطر اینکه دست خالی برنگردیم .ناهار آنچنان غذاهای لذیذی روی میز ها چیدند که به خود گفتیم کاش معده مان به اندازه چند صد فیل ظرفیت داشت و از همه انها تناول میکردیم.البته به کسی نگویید و نگران نباشید به اندازه بچه فیل خوردیم . هر گوشه این هتل دیدنیها بسیار بیشتر از خود جزیره دارد و راستش اینجا را بیشتر از جزیره کیش میخواهیم که هم دلرباست و هم خنک.برای امروز بس است بدرود و صد درود
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:35  توسط خودم  | 

کیش-قسمت اول

به کیش آمدیم امروز صبح

از کافی نت هتل داریوش براتون مینویسم.هوا بس ناجوانمردانه گرم و سوزان است و بسیار پخته شده ایم.گاه میگوییم ایکاش نیامده بودیم و گاه بسیار خرسندیم از آمدنمان

امروز به پارک پرندگان و دلفینها رفتیم .آخ که چه زیبا و ناز نازی بودند این موجودات .در عجبم از قدرت خداوندگار.دلفینها چنان گوش به فرمان ارباب داشتند که گویی مغزشان از آدمیزاد بیشتر است .الهی به قربانشان برود مادر

هتل داریوش را برای نخستین بار وارد شده ایم و چقدر سکه خرجش نموده این آقای ثابت ،بنیانگذارش و چقدر سکه میگیرد از ما مردمان .یک آب معدنی ۳۰۰ تومانی را ۲۰۰۰ تومان حساب میکند و دو عدد کاهو را به عنوان سالاد هتل داریوش میگذارد سر میز و میشود ۲۵۰۰ تومان.اینجاست که میگویند سر گردنه .

هر نقطه اش جان میدهد برای عکس انداختن تا به یادگار بماند برای نوه هایمان.چون با این نرخ تورم بعید میدانم که دیگر از نسل ما قدم به این هتل بگذارند

هنوز به غیر از مسافرین انسانی که بومی جزیره باشد را ندیدیم.ببخشید که لهجه داریم آخر اینجا همه چیزش باستانی است ما را هم جو گرفت

تا بعد شب خوش

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:11  توسط خودم  | 

من و این همه خوشبختی محاله

سردم است خیلی سرد کاش هوای دلم کمی گرم تر بود تنها کمی بیشتر.توقع زیادی نیست باور کنید نیست ......  

ظهر غریبه اومد دنبالم و تمام مسیر بجز چند جمله کوتاه حرفی نشد.فکر کنم غریبه ها هم حرفهای بیشتری برای هم دارند

فردا صبح پرواز به سمت کیش .خدا کنه انقدر خوش بگذره که همه غمهام رو برای چند روز به فراموشی بسپارم

 

پ.ن:یک آشنا داره جمله های منو در وبلاگش میذاره ترجیح میدادم که یه خواننده بود تا اینکه جمله هام رو کپی کنه

من که نویسنده نیستم خوب اگر خاطرات مشترکی داریم شما از دید خودت بنویس لطفا 




+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 20:41  توسط خودم  | 

زندگی پر هیجان من

گفت دوستت دارم                                                 من باور کردم

گفت منتظرم باش                                                 من باور کردم

گفت همیشه به یادتم                                           من باور کردم

گفت از اول هم بینمان چیزی نبود،برو                     من هنوز باور نکردم

 

امروز به زندگیم خندیدم اینکه همه زندگیم فقط اجازه دادم یک نفر به خلوت دلم راه پیدا کنه و راه رو برای همه بستم به اینکه چرا هیچوقت به هیچ نگاهی هیچ لبخندی هیچ حرفی توجه نمیکنم.کم کم دارم به خودم شک میکنم چرا باید انقدر نسبت به همه چیز بی تفاوت باشم.چرا به قول دوستام باید انقدر سخت بگیرم و سخت برخورد کنم.تا وقتی اونو ندیده بودم میگفتم: هنوز کسی رو که دوست دارم پیدا نکردم وقتی که غریبه رو دیدم میگفتم :خوب دیگه عشقم اینه پس بقیه رو بیخیال و الان میگم :دیگه حوصله ندارم

و چه زندگی سودمندی من داشتم و دارم

پ.ن:امروز خیلی کار داشتم چشمام دیگه میسوزه و نمیتونم به کامپیوتر نگاه کنم

نیمه پر لیوان رو میبینم:خوشحالم که چشمام بخاطر کار میسوزه نه گریه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 18:44  توسط خودم  | 

یه روز خوب

امروز عید مبعث بود و تعطیلی.صبح هی گفتیم چه جوری این اوقات فراغت رو پر کنیم قرار شد مثل یه ایرانی وطن دوست یه سری به موزه بزنیم.رفتیم سعدآباد .خیلی خوش گذشت

قبلا که راهنمای توریست نداشت بهتر بود .چند تا دختر بداخلاق را گذاشته بودند که فقط سر مردم داد میزدن .طفلکی یه نفر ازشون یه سوال کرد اونا هم با یه دنیا عصبانیت گفتند:چقدر توضیح بدیم خسته شدیم.در حالیکه اصلا توضیح نداده بودند اینم از صنعت جهانگردی ماست دیگه .

من اکثر شهر های ایران رو دیدم و فقط تبریز بود که بهترین صورت در موزه ها توضیحات رو با روی گشاده ارائه میدادند.بقیه شهرها .

هوای دلم هم مثل همیشه گرفته است اما لبم خندون.

ای خدا دلگیرم ازت ...خیلی هم دلگیرم خیلی .میدونم که برات مهم نیست آخه تو کجا و دل من کجا .ایکاش حرفام ارزشی برات داشت ای کاش خدای من هم بودی

پ.ن:۱- آقای خاتمی گفته که باید یه رفراندوم آزاد برگزار بشه تا این بحران تموم بشه.خیلی حال کردم .هر بار با یه بیانیه حالشون رو میگیره .اونا هر چقدر هم خودشون رو بی تفاوت نشون بدن ولی معلومه که دارن میسوزن

۲- بنفشه امروز یه شال سبز سرش کرده بود یه توریست خارجی باهاش عکس انداخت و به انگلیسی گفت یه ایرانی سبز در کاخ سبز(اسم کاخ رضا شاه) مواظب خودت باش

۳-دلم به حال خودمون سوخت که دیگه همه دنیا فهمیدن با یه شال سبز معمولی هم ممکنه یه بلایی سرمون بیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:27  توسط خودم  | 

عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

قراره محل کارم منتقل بشه یه جای دیگه.نه فقط یه قسمت دیگه کلا یه جای دیگه مثلا از غرب میرم شرق یا بالعکس.

نکته مهم اینه که دیگه به محل کار غریبه دوره .یعنی دیگه قرار ملاقاتی نداریم شاید برای همیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:44  توسط خودم  | 

تراژدی عشق

عشق تراژدی کوتاه است که نویسنده آن زاری کننده آن است

دردناکترین قسمت آن زمانی است که آنان که غم عشق به آنها اصابت نکرده و سوهان دلتنگی قلبشان را زنگار زدایی نکرده و داغ فراق، مس وجودشان را سرخ نکرده و اکسیر عشق مس وجودشان را زر نکرده است از روی دلمردگی به عاشق بگویند: آخی طفلک

هیچ درد و مصیبتی برای عاشق بدتر از این نیست 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:42  توسط خودم  | 

غریبه دوست داشتنی من

غریبه دیشب تماس گرفت.صداش با بغض بود و من ترسیدم

گفت امامزاده صالح اومده و بیاد من افتاده ،چون میدونه من چقدر اونجا رو دوست دارم.ایکاش همیشه انقدر مهربان بود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 18:36  توسط خودم  | 

فرصت حضوری سبز

و باز هم حضور به اصطلاح خس و خاشاک دولت را ترساند(آخه خس و خاشاک که ترس نداره اگه طوفان بشیم چکار میکنید)

۱-تمامی خیابان‌های منتهی به  انقلاب مملو از جمعیتی بود که با نماد سبز رنگ به نشانه حمایت از میرحسین موسوی به نماز جمعه آمده بودند.

۲-صفهای اول که طبق چیزی که دیگه حتی نوزادهای ایرانی هم میدونن مختص به چند صد نفر از جوانان حامی احمدی‌نژاد كه پوسترهای از وی و مقام معظم رهبری در دست داشتند، بود .این افراد داشتند حسابی برای احمدی نژاد جانفشانی میکردند که چشماشون از گاز اشکاوری که باد به سمت صفوف اول آورده بود سوخت .اونها  از هم پرسیدند که ای داد بیداد ایکاش بیرون بودیم ها مثل اینکه دوباره بزن بزن شده و دارن خس و خاشاک را میکشند.چند روز میشه آدم ها رو بی دلیل کتک نزدیم دلمون تنگ شده

۳-پیش از آغاز خطبه نماز جمعه مردم با سر دادن شعارهایی چون یا حسین میرحسین، الله اکبر، سلام بر هاشمی دورد بر موسوی، زندانی سیاسی آزاد باید گردد، مرگ بر روسیه، و هاشمی حمایت حمایت، حمایت خود را از موسوی و هاشمی اعلام کردند.

۴-در ميان خطبه‌ها در خیابان قدس به دلایل نامشخصی چندین بارگاز اشك آور شليك شد.(همون که دودش تو چشمای خودشون هم رفت.طفلکیها عادت ندارن آخه)

۵-زمانی‌که آقای هاشمی از زندانی بودن شخصیت های سیاسی انتقاد کرد موج سبز شعار زندانی سیاسی آزاد باید گردد سر دادند.

۶-همین چند تا کافیه دیگه وبلاگ سیاسی میشه و عشق و محبت و دوستی و اینا به خطر می افته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 18:2  توسط خودم  | 

تولد دوم و آخر

24تیر تولدم بود

 خیلی سخته روز تولدت رو  هر آنکس که فکرش رو هم نمی کنی بهت تبریک بگه به جز  عزیز دلت!!!

 

دختر تیر و تقدیر

هدیه ی داغ خورشید ، جنون ِ آبی ِ بید
دختر تیرو تقدیر ، شعر ِ زلال ِ تعمید

 حیای سرخ ِ خرما ، شرم ِ درخت ِ انجیر
 گل ِهمیشه عاشق ، پری خوشگل تیر

 آرامش همیشه ، سکوت سبز بیشه
 تابستون از نگاهت شروع تازه می شه

 تو فصل ِبغض و شیشه ، سنگ صبور  من باش
 آرزوهای نزدیک ، رویای دور ِ من باش

 رقص ِ زلال ماهی ، پَر زدن پرنده
 صدای تُرد بوسه ، شکفتنای خنده

 همدم ماه تنها ، همبازی ستاره
 خوشه به خوشه چشمک ، می شمُرمت دوباره

 تو فصل ِبغض و شیشه ، سنگ صبور   من باش
 آرزوهای نزدیک ، رویای دور ِ من باش

 بغض ِدرخت و جنگل ، آواز ِ رود و دریا
 همقفس ِ ترانه ، همنفس ِ تمنا

 بی تابی های پیچک ، دستای گرم  ِ خواهش
 همپرسه ی محبت ، هم آغوش ِ   نوازش

 تو فصل ِبغض و شیشه ، سنگ صبور  من باش
 آرزوهای نزدیک ، رویای دور ِ من باش
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:30  توسط خودم  | 

زیباترین اتهام

jorm-e-gashang.jpg

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 8:49  توسط خودم  | 

جامعه ما زنده است یا مرده؟

مرتضی مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :

چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...

اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم

دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که

هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.

تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است

اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ،

بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود

و این نشانه یک جامعه مرده است

ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :

متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:17  توسط خودم  | 

دور به اندازه سر و ته نقشه ی جغرافیا

دیدنت هم چاره ی این دلتنگی نیست . بیشتر فرو می برد مرا میان یک حس مبهم دوگانه که هنوز دوستت دارم یا همه ی اینها خوابیست که میان بیداری دارم توش دست و پا می زنم که بیدار شوم و نمی شوم و هی که می خوابم هر صبح دوباره درگیر ادامه اش می شوم . مثل کابوسی که هی تکرار می شود و می ترسی بخوابی بس که وحشت داری از تکرار صحنه ها .... نمی دانی این کیست که در کنار تو معنی می شود . دور هستی به اندازه ی سر و ته نقشه ی جغرافیا از قلب مردی که کنار تو نشسته و می گوید : بهار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگر بهاری در کار نیست . هر چه هست تکرار بی معنی تابستان است توی تقویم که هی ورق میزنی و باز هم مانده ای توی  بعد از ظهر لعنت شده ی تیر ماه ... تمام نمی شود این آفتاب و این روزهای داغ .ولی من یخ کرده ام آنچنان که برای آب شدنش فرو شدن به قعر جهنم هم افاقه نمی کند ...... انقدر دلتنگ تو هستم که انگار مرده ای ...............

 

پ.ن: برگرفته از یک وبلاگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 18:19  توسط خودم  | 

شهیدهای ما که مسلمون نبودند

الان اخبار گفت که آیت اله مکارم شیرازی کشتار مسلمانان چین را در آن کشور محکوم نموده

دارم فکر میکنم ما چه موقع تغییر دین دادیم .چرا کسی کشتن جوونها رو در راهپیمایی های بعد از انتخابات محکوم نکرد و تازه تشویق هم کردند .راستی دین ما چیه؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:23  توسط خودم  | 

فراموش کردم به همین سادگی

با هم اومدیم .ازم پرسید:یادمه تولدت تیر بود ولی یادم نیست چه روزی....

من گفتم : اول تیر ماه بود، گذشت .

گفت : تولدت مبارک ببخشید یادم نبود

و من مثل همیشه سکوت کردم.

به همین راحتی.دلم نمیخواست راستش رو بگم اگه میگفتم امروزه یا چهار شنبه اس.حتما مجبور میشد هدیه بخره .هدیه هم به اجبار که دیگه ارزش نداره.شکوفه هم چند روز قبل تولد دوستش بود و اون بود که اصرار میکرد حتما برن بیرون تا بتونه هدیه اش رو بده.فکرشو کن پسره کلاس میذاشت و شکوفه اصرار .

یعنی همیشه ما دخترها باید بخاطر دوست داشتن خیلی چیزها رو فراموش کنیم .شکوفه غرورش رو و من زندگیم رو بقیه رو نمیدونم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:20  توسط خودم  | 

اولین تولدم مبارک

امروز من بدنیا اومدم

 

 

من دو تا تولد دارم امروز بدنیا اومدم ولی تاریخ شناسنامه ام برای ۲۴ تیرماهه.حسابی خوش بحالمه.یه سری امروز میگن و بقیه بیست و چهارم.غریبه زنگید و گفت میاد دنبالم.وقتی به این فکر میکنم که اون فقط وقتی مسیرش اینطرفیه بهم زنگ میزنه.از خودم بدم میاد ولی با این دل چکار کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:9  توسط خودم  | 

خون

امروز رو مرخصی گرفتم صبح رفتم آزمایش خون .انقدر ازم خون گرفت که چشامو بستم و به خودم گفتم فقط یه قطره دیگه بگیره میمیرم.مثل اینکه رحم کرد و گذاشت زنده بمونم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 16:1  توسط خودم  | 

قفس

با بنفشه رفتیم بیرون و مثل همیشه وقتی گرسنه شدیم یه کافی شاپ خوشگل و سفارش دو تا پیتزاو باز هم مثل همیشه به میزهای اطرافمون نگاه کردیم .بقول بنفشه همه جفت بودند یه دختر و یه پسر .یادمه خیلی وقت پیش برای اولین بار بنفشه بهم گفت چرا من کسی رو ندارم .من هم که پر از امید به آینده بودم گفتم صبر داشته باش .یه روزی یه جایی یه جوری یه کسی صبر داشته باش.

از اونموقع تا به الان بارها و بارها اینو گفته و من به عنوان خواهر بزرگترش همین رو میگم.میز کناری رو نگاه میکنم یه دختر که ظاهر زیبایی نداره، ولی با ناز و عشوه به پسر دستور میده .به خودم میگم من هیچوقت با غریبه اینجوری حرف نزدم شاید بخاطر همینه موندنی نشد.شاید چون همیشه خیلی سخت و محکم بودم خسته شد.شاید چون همیشه مامان میگفت نباید با پسرها صمیمی بشی . شاید چون همیشه مامان یادم داد که فاصله ها رو فراموش نکن. شاید.........ایکاش به بنفشه میگفتم که یه کم از سخت گیریش کم کنه.ایکاش میگفتم قفسی رو که مامان برامون درست کرده باید یه کم درش رو باز بذاریم .هر دومون به اکسیژن نیاز داریم .نمیخوام آینده خواهرم مثل من بشه .

اینبار هم گذشت تا هفته دیگه خدا بزرگه .خدایی که فقط به یه نیم نگاهش محتاجم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:0  توسط خودم  | 

خدایا این آخرین دفعه اس

خدایا دوستت ندارم تا وقتی که صدام نکنی.از این رابطه یک طرفه خسته شدم  

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 12:53  توسط خودم  |